آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد / صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت / هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم / که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زرگر نبود کنج قناعت باقیست / آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن / هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی / خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد / از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
21 اکتبر 2010 در 7:17 ق.ظ.
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم / که عنان دل شیدا به لب شیرین داد